شمس الدين حافظ

40

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

28 خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد 29 عكس روى تو چو در آيينهء جام افتاد 30 آن كه رُخسار تو را رنگ گل و نسرين داد 31 مطرب عشق عجب ساز و نوائى دارد 32 آن كه از سُنبل او غاليه تابى دارد 33 شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد 34 نيست در شهر نگارى كه دل از ما ببرد 35 بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد 36 دست در حلقهء آن زلف دوتا نتوان كرد 37 ديدى اى دل كه غم يار دگر بار چه كرد 38 دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد 39 ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد 40 سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد 41 ساقى ار باده ازين دست به جام اندازد 42 در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد 43 هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد 44 من و انكار شراب ، اين چه حكايت باشد ؟ 45 نقد صوفى نه همه صافى و بىغش باشد 46 نفس باد صبا مشك‌فشان خواهد شد 47 روز هجران و شب فرقت يار آخر شد 48 در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد 49 مژده اى دل كه دگر باد صبا بازآمد 50 سحرم دولت بيدار به بالين آمد 51 هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند 52 بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند 53 حسب حالى ننوشتىّ و شد ايّامى چند